close
تبلیغات در اینترنت
داستان

سرکلاس استاد بودیم داشت فلسفه


کلمه خر رو میگفت


رو کرد به ما و گفت :میدونستین خر یعنی بزرگی مثی


خر پول، خرکیف، خرخونی و ...


بعد در ادامه گفت :میدونین همه ی شما خر هستین با


این تفاسیر


منم گفتم :عه استاد شما شکست نفسی نفرمایید


ما کجامون خره؟


چشاتون خر میبینه، خری از خودتونه


اگرم یه خر اینجا باشه شمایین


درواقع شما از هممون خر ترین


هیچی فقط دیدم بچه ها دارن نیمکت هارو گاز میگیرن


نمیدونم چرا دیگه تو کلاسش رام نداد خر??



لینک ثابت

درباره : طنز , داستان ,
برچسب ها : خر ,
بازدید : 39
[ جمعه 21 / 06 / 1393 ] [ 19:57 ] [ نویسنده : man ] | نظرات ()

کلاه قرمزی: آقای مرجی،شما میدونستی عباس آقا

غیر از شهین خانوم یه زن دیگه هم داره؟

مجری: زندگی مردم به ما چه ربطی داره!؟

کلاه قرمزی: بله منم دیدم به ما مربوط نمیشه رفتم

به یکی گفتم که بهش مربوط میشد

مجری: کی؟

کلاه قرمزی: شهین خانوم!

مجری: بچه مگه تو فضولی!؟ اگه زندگیشون خراب بشه

میتونی خودتو ببخشی!؟

کلاه قرمزی: مگه من مثل شمام که پدر مارو درمیاری تا ببخشیمون!؟ سه سوت خودمو میبخشم تازه به خودم جایزه هم میدم!

مجری: اصلاٌ کی به تو گفته عباس آقا یه زن دیگه داره؟

کلاه قرمزی: امروز کله ی عباس آقا رو دیدم،دوتا فرق داشت...میگن هرکی سرش دوتا فرق داشته باشه دوتا زن میگیره

مجری: بچه این حرفا همش الکیه!

کلاه قرمزی: اتفاقاٌ خودم هم شک کرده بودم،اگه اینجوری بود که شما با اون فرقی که رو کله ت داری باید حرمسرا راه مینداختی!



لینک ثابت

درباره : طنز , داستان ,
برچسب ها : کلاه قرمزی ,
بازدید : 19
[ 09 / 06 / 1393 ] [ 12:26 ] [ نویسنده : man ] | نظرات ()

مجری: آقای همساده چرا اینجوری شدین!؟ سوختین!؟
همساده: آقو این دیو شما گفت در راستای کمک به بیماران ALS یه سطل آب جوش بریزیم رو خودمون
مجری: منظورش آب یخ بود!
همساده: واقعاٌ خیلی قشنگ تر میشد اگه شفاف سازی میکرد!
مجری: خب چرا نرفتین بیمارستان!؟
همساده: رفتیم،جریان رو براشو تعریف کردیم در حالی که به شدت منتظر بودیم ازمون تقدیر شه مارو بخاطر هدر دادن آب گرفتن به حد مرگ زدن بعدم عین سگ از بیمارستان انداختن بیرون!



لینک ثابت

درباره : طنز , داستان ,
برچسب ها : "ماجراهای آغوی همساده سطل آب جوش" ,
بازدید : 21
[ پنج شنبه 06 / 06 / 1393 ] [ 14:48 ] [ نویسنده : man ] | نظرات ()

مجری: فامیل دور اون چیه دست بچته؟

فامیل: قشنگه آقای مجری؟ من واسش خریدم،اسمش خیلی سخته درست نفهمیدم تملت،تمبلت،...

مجری: آخه بچه انقدری تبلت چمیدونه چیه؟ بچه داری چیکار میکنی؟

بچه: دارم پرینازو ادد میکنم!

مجری: فامیل این بچه الآن باید بره بیرون بازی کنه،فعالیت جسمی داشته باشه،این چیزا به دردش نمیخوره

فامیل: آقای مجری الآن دیگه عصر ارتباطاته...این کارایی که شما میگین مال صبح ارتباطات بود،دیگه خیلی میخواست دیر باشه دو و نیم سه بعد از ظهر!

(یهو بچه میزنه زیر گریه)

فامیل: بابایی چرا گریه میکنی؟

بچه: پریناز تو ریلیشنشیپه!



لینک ثابت

درباره : داستان ,
برچسب ها : فامیل دور , داستان ,
بازدید : 15
[ سه شنبه 04 / 06 / 1393 ] [ 0:46 ] [ نویسنده : man ] | نظرات ()


لینک ثابت

درباره : داستان ,
بازدید : 13
[ چهار شنبه 15 / 05 / 1393 ] [ 23:6 ] [ نویسنده : man ] | نظرات ()

91441961498410769782.jpg

 

مجري: تو خجالت نميکشي معدلت 15 شده؟
پسرعمه: نه!
مجري: ميدوني بچه ي آقاي اکبري بيست شده؟
پسرعمه: ميدوني آقاي اکبري واس بچه ش پلي استيشن خريده؟
مجري: چه ربطي داره!؟
پسرعمه: هروقت شما عين آقاي اکبري شدي منم عين بچه ش ميشم!
مجري: خب من اونقدر پول ندارم!
پسرعمه: منم اونقدر مخ ندارم!
مجري: يني من اگه واس تو پلي استيشن بخرم درس ميخوني!؟
پسرعمه: آدم وقتي پلي استيشن داره مگه خله بشينه درس بخونه!؟
مجري: بچه ي آقاي اکبري که هم پلي استيشن داره هم درس ميخونه!
پسرعمه: آها...حالا فهميدي اين بچه خله!؟ پس انقدر سرکوفتشو به من نزن!



لینک ثابت

درباره : داستان ,
بازدید : 17
[ پنج شنبه 09 / 05 / 1393 ] [ 20:47 ] [ نویسنده : man ] | نظرات ()

سالها پیش در یکی از مدارس، پسربچه ای به نام فری همیشه با لباسهای چرک در مدرسه حاضر میشد
هیچکدام از معلمان او رادوست نداشتند روزی خانم احمدی مادرش را به مدرسه خواند و درباره وضعیت پسرش با وی صحبت کرد
 
اما مادر بجای اصلاح فرزندش تصمیم گرفت که به شهر دیگری مهاجرت کند،

 

بقیش تو ادامه مطلب



ادامه مطلب


درباره : داستان ,
بازدید : 15
[ دو شنبه 30 / 04 / 1393 ] [ 22:8 ] [ نویسنده : man ] | نظرات ()


.: Weblog Themes By BlackSkin :.